دلم سیاه تر از ریش شما ست
آن گاه که می خندید
و زمین را خون فرا می گیرد
دلم سیاه است
آقا
زمانی که هیالوها سر می رسند
سیاه پوش و سیاه روی
دلم سیاه است
سیاه
سیاه تر از نگاه شما
می کند و می سوزاند همه ریشه های هستی ام را
دلم سیاه است
سیاه تراز چشمان شما
شیاطین خفته در نگاه شما
دلم سیاه است
سیاه آقا
همه لحظه های این هولناک ، غربت می دانند
هراسم همه از تاریکی ست
سیاهم ...
سیاه تر از قلب های شما
دلم سیاه تر از دل های شما ست
از سنگ
که خانه می سازید سیاه سیاه
بر خاک نرم روشن این زمین خفته ی نالان
خانه های شما سیاه سیاه
می سوزاندش به درون
به دل
دلم سیاه تر از خانه های شما ست
دلم نالان
سیاه سیاه نالان است
شهرتان ویران بر چشم های شما
شهرتان سیاه بر چشم های شما
دلم سیاه است
سیاه آقا
شنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۹
یکشنبه ۱۷ مهٔ ۲۰۰۹
میهمانی ماهی ها
شروع کلمه از من نبود
که بخواهم
ماهیان را
به تماشایش
میهمان کنم
زایش و رویش
گاه به گاه
با بال و پر ققنوسیش
آتش می زند
شعله می کشد
و به تخم می نشیند
شاهنامه که می خواندیم
من بودم و
سهراب و
نوش دارویی
لرزان در دست هایم
پیر شاعر
می گریست و نالان بود
من نیز می گریستم
پیر شاعر قلمش به جوهر ملائک آغشته
می سرود و می گریست
من نیز می گریستم
با نوش دارویی در دست
قلمش
که بخواهم
ماهیان را
به تماشایش
میهمان کنم
زایش و رویش
گاه به گاه
با بال و پر ققنوسیش
آتش می زند
شعله می کشد
و به تخم می نشیند
شاهنامه که می خواندیم
من بودم و
سهراب و
نوش دارویی
لرزان در دست هایم
پیر شاعر
می گریست و نالان بود
من نیز می گریستم
پیر شاعر قلمش به جوهر ملائک آغشته
می سرود و می گریست
من نیز می گریستم
با نوش دارویی در دست
قلمش
که من بود
خیس
خیس
به جوهر سپید
سیاه می کرد
صفحات کاهی بودنش را
همه سال های رنج
چرخان چرخان
باور داشت
که شروع کلمه از ما نبود
برای میهمانی ماهی ها
خیس
خیس
به جوهر سپید
سیاه می کرد
صفحات کاهی بودنش را
همه سال های رنج
چرخان چرخان
باور داشت
که شروع کلمه از ما نبود
برای میهمانی ماهی ها
جمعه ۱۵ مهٔ ۲۰۰۹
عاشورا
سبز
در پس دیدگانت
حفره داشت خاکستر
مقدسین
به تماشا نشسته
بر طبل های آغشته به رنگ
شکاف حضور
رنگ باخته ی شمایل آویخته
بر چهار برگ سیاه
در پس دیدگانت
حفره داشت خاکستر
مقدسین
به تماشا نشسته
بر طبل های آغشته به رنگ
شکاف حضور
رنگ باخته ی شمایل آویخته
بر چهار برگ سیاه
ققنوس
چشم که گشود
عطر اطلسی بود و طعم زرد
گشوده گیسو
رها در باد
آتشین باد سحر
شعله مرمرینِ ماه بانوی سال
کلامی بود
که نشمرده گام
بی سرود خواندیم
بال زد
بال
در سحر گاه صبحی غروب آرام
تماشا داشت
رفتنش
اینچنین که می گفتند
گام به گام
رقصان به نسیم
گیسو گشوده
عاشق
عطر اطلسی بود و طعم زرد
گشوده گیسو
رها در باد
آتشین باد سحر
شعله مرمرینِ ماه بانوی سال
کلامی بود
که نشمرده گام
بی سرود خواندیم
بال زد
بال
در سحر گاه صبحی غروب آرام
تماشا داشت
رفتنش
اینچنین که می گفتند
گام به گام
رقصان به نسیم
گیسو گشوده
عاشق
شعله می کشید با باد
دوشنبه ۴ مهٔ ۲۰۰۹
رفتی
سلام
....
سلام
.....
منتظرم بودی ؟
نگاه سر زنشت به در
که بیایم و تنها
نگاهی چاشنی خجالتم کنی و بعد
رابطه بی کلام میانمان
دستانت
بافته
تک تک ستارگان
بر پیشانی تاریک روزگار
سلام
.....
سلام
....
خانه ات
به کدام سوی این پس کوچه می رسید
رد پایم
گم شد
شب از پشت پنجره ات طلوع کرد
آن زمان که سپید پیرهن بر تن داشتی
و عاشق
عاشق
رفتی ...
بر بستر مرگ خفته بودم
که عروست کردند ...
عروسکت
درد بود و من خفته در مرگ ...
شب
از پشت پنجره ات طلوع کرد
آن زمان که رفتی
شب
هو هو کشان همهشان را برد
دست هایت
نگاهت
و شب
به دیدارم آمد
در ظلمت سرزنشت
....
سلام
.....
منتظرم بودی ؟
نگاه سر زنشت به در
که بیایم و تنها
نگاهی چاشنی خجالتم کنی و بعد
رابطه بی کلام میانمان
دستانت
بافته
تک تک ستارگان
بر پیشانی تاریک روزگار
سلام
.....
سلام
....
خانه ات
به کدام سوی این پس کوچه می رسید
رد پایم
گم شد
شب از پشت پنجره ات طلوع کرد
آن زمان که سپید پیرهن بر تن داشتی
و عاشق
عاشق
رفتی ...
بر بستر مرگ خفته بودم
که عروست کردند ...
عروسکت
درد بود و من خفته در مرگ ...
شب
از پشت پنجره ات طلوع کرد
آن زمان که رفتی
شب
هو هو کشان همهشان را برد
دست هایت
نگاهت
و شب
به دیدارم آمد
در ظلمت سرزنشت
که رفتی
چهارشنبه ۸ آوریل ۲۰۰۹
پنجره
جهان شما
در امتداد هم
قرار خنده داشت
در ظلمت سپیده
سایه میهمان شد
بر سال شمار دقایق
دخترک قرمز پوش
چمباتمه زده ی خستگی فردا
پنجره را در آغوش فشرد
در امتداد هم
قرار خنده داشت
در ظلمت سپیده
سایه میهمان شد
بر سال شمار دقایق
دخترک قرمز پوش
چمباتمه زده ی خستگی فردا
پنجره را در آغوش فشرد
جریان محدب آینه
فریاد ما
در بی کران آسمان
سکوت ، ارزش سرما
بر پیکری تاریک
سخت
سخت
قدم می زند
کوه
غمین
بر شاخسار سرسپرده
دوران کولی زنان رنگین
بر ستارگان محو
تنها
جریان محدب آینه
در بی کران آسمان
سکوت ، ارزش سرما
بر پیکری تاریک
سخت
سخت
قدم می زند
کوه
غمین
بر شاخسار سرسپرده
دوران کولی زنان رنگین
بر ستارگان محو
تنها
جریان محدب آینه
بر جاپای خیس تردید
شهامت داشت
بی اعتماد تاریک
شهامت داشت
بی اعتماد تاریک
اشتراک در:
پیامها (Atom)
