پنجشنبه ۲۶ ژانویهٔ ۲۰۱۲

?


هیاهوی روزهای بی نامی

شروع سرخوشی زنی ناشناس بود

در آنسوی خیابان

ویرانه ای

که دریا نیز همبسترش شد ...

هر چه کتاب خواندیم بی هوده بود

خاک گرفت در پس آشتی سوگوارانه ی عروسک ها

سه‌شنبه ۳ ژانویهٔ ۲۰۱۲

نه برف می بارد
 نه باران
خیس می شویم
بی بارشی که حاصل خیزمان کند ...

شنبه ۲۰ اوت ۲۰۱۱

مرد من

مردی برای خواب
مردی عریان
که رویاهایت را ...
شسته
آب کشیده
بر بام همسایه به سیخ می کشد .....

چهارشنبه ۸ ژوئن ۲۰۱۱

ناودان خیس گربه ام


هر شب

گربه ام خیس

پاورچین
...
تا لبه ی پنجره می آید

که شما خفته اید

گربه ام خیس

لای لای باران است

سپیدش سیاه و سیاهش خیس

چشم به چشم هایی دور

خیس می شوم

سرا پا ناودان

گربه ام

من

پشت پنجره خیس

زل زده به بخاری گرم کنارتان

تا صبح می لرزد

پشت پنجره که می خوابید

گربه ام

تا صبح بارانی ست .

چهارشنبه ۱۶ فوریهٔ ۲۰۱۱

من و ....

غمگین نشاید
شایسته نیست اینگونه
به هیولا ماننده
کلمه ات
تاج بر سرت گذاشتند اینگونه بی رحم دستور اعدام گل ها را دادی ؟
و آن سیاه چاله ی آشنا
که زمانی راه مخفی رویای مان بود
گور کن ها را به میهمانی می خواند .
نه زمان و نه آیینه
شناسنامه ات را نخواندند
وهمه ی ثانیه ها بوی مرگ میداد در گودال نم گرفته تاریخ
شب
شاد خواهم بود ای غریب
که تنهایی و دستهایم گور مرا نوازش می کنند
لالایی جغد های بی پرواز چاره ام نبود به خفتن
شب تا سحر
بال به بالشان
پر زدم
و خورشید نیامد
گوشه های تیز بسترت همه رو به سوی من
شامم زهر
لب خندم تلخ
و من مرگ بودم و نمی دانستم
شادیت بی من
در آن تاریک ترین استوانه تاریخ
دیری نپاید
خاکستر می شویم
از نو آتشی و چه خوش آهنگی
بی من
بی تو
و جهان بی نیاز
نه منی
نه تویی
دستانت با ضربه های کلنگی نواخته نشده
و منی که بی آهنگ رقصید
رقصید با کفش های قرمز
شهر به شهر
چسبیده به زمان
بر بیش از 1000 بعد
تو نبودی
تو در سیاه چاله می گریستی
روز
که شب شد
خفتی و من هنوز می رقصیدم
آن دور ها
دور هایی که نخواهی دید ....

دوشنبه ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۱۱

آن که در قاب است

زن میان قاب
 لبخند می زندم
 تلخ و سالخورده
و نگاهش ...
 نه ژرفای عمیق دریایی نیلگون
نه سیاهی بی انتهای شب
 که نگاهی ساده ...
 بی رنگ و خالی ...
 با کودکی رفته و سالخوردگی نا خواسته آمده
زن درون قاب ...
 سالخورده می خندد ...
لبخندش
ماندگارترین لبخند جهان
زینت دیوارهای لخت موزه ها نیست
لبخندی ست شاید ...
تنها از عمق غربت نگاهش
آن سالخورده مات
این چهره نا مانده جوان
با بغضی نیم خورده و
اشکی جوانه زده
و لبخندی تلخ
شاید
زنی باشد
 که هر صبح
بی رمق در آیینه لبخند می زندم ...